گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که وایسته رو به روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:47 توسط تارا
|

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
...
موقع نوشتنو وقت اسم گذاشتنو
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمی ذاشتم
اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه


+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:1 توسط تارا
|

دوستان عزیزم من توی نظر سنجی برترین وبلاگ ماه شرکت کردم امیدوارم لطف شما شامل حال من شود برای رای دادن به لینک زیر بروید
معشوق من
معشوق من
با آن تن برهنه ی بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکنند
معشوق من
گویی ز نسل ها فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام

آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز اید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز اید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:0 توسط تارا
|

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
عشق همه چيز است
در قلب من باران ميباريد
در ژرفاي وجودم پايين ميآمد
روحم را در خود غرق ميكرد
اين سكوت من را به تلاطم ميآورد
من دمي هستم براي خاموشي اين شعله
و من هرگز كم نخواهم آورد
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش ميآورد
قوي ايستادهام و آنسو را نظاره ميكنم
عشق من را معتقد نگاه ميدارد
در ميان تاريكي ميتواني صدا كردن من را حس كني؟
عشق من را نجات ميدهد هنگامي كه در رويا سير ميكنم
عشق و تنها عشق.........همه چيز عشق است
صاعقه ميزند در بالا
پيش از اينكه به زمين بخورم تنها عشق را ميشناختم
و حالا ضربههاي كسي
در كنار من طنين انداز شده
من دمي هستم براي خاموشي
و من هرگز كم نخواهم آورد
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش ميآورد
قوي ايستادهام و آنسو را نظاره ميكنم

ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت
از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت
در وجودم جاری می شود
بگذار نامت را تکرار کنم
نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که این گونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق
را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز می کنم
پس بدان دوستت دارم
گرچه پایان راه را نمی دانم
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:58 توسط تارا
|

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخواندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بار ها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی وبر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شده ست
من که تسبیح نبودم تو چرا چرخواندی؟

یا رب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی چابک تر از پروانه یی
رقصم بر بیگانه یی وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگند ها بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:40 توسط تارا
|

لیلی
تو از قبیله ليلی
من از قبیله مجنون
تو از سپيده و نوری
من از شقايق پر خون
تو ازقبیله دريا
من از نژاد کويرم
هميشه تشنه و غمگین
هميشه بی تو اسيرم هميشه بی تو اسيرم
تو از قبيله ليلی آه
من از قبيله مجنون
حديث عشق من و تو
حديث ابر بهاری
به من چه می رسد ای دوست
از اين همه غم و زاری از اين همه غم و زاری
تو از قبیله لبخند
من ازقبیله اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد کوه فضای فاصله صد کوه
تو از قبیله ليلی آه
من ازقبیله مجنون
تو از سپيده و نوری
من از شقايق پر خون
ای مهربان تر از من با من
در دستهای تو آیا کدام رمز بشارت نهفته بود؟
کز من دریغ کردی؟
تنها تویی مثل پرنده های بهاری در آفتاب مثل زلال قطره باران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
آواز مهربانی تو با من در کوچه باغهای محبت مثل شکوفه های
سپید سیب ایثار سادگی است
افسوس
آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:47 توسط تارا
|

یکی را دوست می دارم یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند یکی را دوست می دارم یکی را دوست می دارم دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند آنگاه که با نگاه پر از محبت و چشمان اشک آلوده ات به من می نگریستی، خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری.؟؟؟؟


و با متانتی مملو از شرم حیا نگاه از نگاهم بر می گرفتی،
و بر زمینش می دوختی،
تمام وجودم سرشار از احساسی آتشین می شد،
که گویی لطافت تقابل عشقی پاک است که در برابرم می بینم،
وقتی به یقین رسیدم که سرنوشت جاودانه ای که،
بارها و بارها وعده داده شده را،
به لذت های پوچ این دنیا نمی فروشی،
آتش پاک عشق در وجودم صد چندان شد،
تو را در آغوش گرفتم و با خود گفتم،
که اگر گناه است به جان میخرم،
و مصمم شدم بر آن که،
لب بر لبت گذارم،
و بی صدا فریاد بر آوردم،
که عشق من باشی،
اما تو به سر بر شانه ام گذاشتن بسنده کردی و زیر لب گفتی،
ای عشق پاک من،
مرا ببخش اگر بر این باورم که این طریقش نیست،
پس از تصمیم خود باز گشتم،
و راهی برایم نماند،
جز نگریستن در همان چشم های،
پر از مهر و وفا و شرم و حیای زندگی بخش جاودانه تو...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:30 توسط تارا
|


در انزوایی که تو را عاشقانه در بر دارم
و حرارت وجودت را چون شیره ی گیاهی جادویی می مکم
و همه ی پیکر بی مثالت را درمی نوردم
از پیشانی تا لبانت
و از سینه تا نوک انگشتانت را
می بوسم
تا از آن به قله ی وجودت فایق آیم
و تو را در آغوش کشم
چون جلبکی که سنگ را
و رودخانه ای که دره را
و آبشاری که آسمان را
تا از آنجا دری به سویم گشوده شود
دری به بهشت که با تو رنگ می گیرد
و بی تو به جهنمی سوزان بدل می شود
با من باش
چون خورشید در امتداد روز
و مهتاب در دل شب
و داروک در میانه ی برکه
و پرنده بر فراز ابر
و خرمالو در اوج درخت
با من باش
تا فتح شعر
که عاشقانه ترین غنایمم را نثار تو کنم
و زیباترین آوازهایم را برای تو سر دهم
و مدهوش کننده ترین سازهایم را برای تو به صدا درآورم
عشق من قلب من مهربانم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم براه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه،میخواهم که بشکافم زهم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه،میخواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان،زخمه های چنگ ورود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

در اغوشم بگیر این بار بی پروا تر از قبل
و نگهدارم میان مرز دستانت
لبانم را ببوس و مست مستم کن
و نگذار از لبانم عشق بگریزد
تنم را داغ و سوزان کن تو با حرم نفس هایت
و کاری کن که ارامش بگیرد جان بی تابم
در اغوشم بگیر این بار بی پروا تر از قبل
و بگو که مال من هستی
و بگذار از وجودت کام جویم ٫ جان بگیرم
کنارم باش تا فردا و فرداها
و ازادم کن از ابن چهار دیواری
که من زندان نمی خواهم
مرا از کل این دنیا
فقط چشمان تو کافی است
مرا از کل این دنیا
نگاه عاشقت کافی است

در نگاهت چیزیست که نمی دانم چیست؟؟؟
مثل ارامش بعد از یک غم...
مثل پیدا شدن یک لبخند...
مثل بوی نم بعد از باران
در نگاهت چیزیست که نمی دانم چیست ؟؟؟؟
من به آن محتاجم

و من مهتاب را دوست دارم
هر چند مهتاب مرا دردل اسمان تیره رها کرده است
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 4:42 توسط تارا
|

یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال